رونق و گرمی بساط من است
چشم او است قهوهخانهی من
عشق پیچان! بهار آمده است
دل دیوار را خراب بکن
اگرچه زندگی تازهی جهان، نوروز...
چه داده است به روز من ارمغان نوروز؟
بیا ای قهرمان هستیِ شهنامهی جانم
که من در انتظارت دختر شاه سمنگانم
در حرا برپاست امشب جشن و شور دیگری
سینهاش مهمان وحی است و حضور دیگری
ای شهر عشق و آرزو ، ای بلخ، ای مادر!
قد میکشد از دامن پر بار تو نوروز
غیرت عشق بر آشفت، گل از سنگ شکفت
صد افق رنگ بر این گنبد بی رنگ شکفت
در کوچه کسی نیست بیا یار همین جاست
آنکس که تو جوییش به بازار، همین جاست
غم تو آتش و من مثل ديگ در جوشم
گمان مكن كه بزودی شوی فراموشم
آیا تأسف خورده ای بر روزگار خود؟
وقتی نبودی لحظه ای حتی! کنار خود
کمتر از چشمان من در آن خیابان کس نبود
برگ بود و مرگ بود و روح لرزان کس نبود
لب میدان شهر منتظر است، پدرم با نگاه سرگردان
وسط چله ی زمستان و ضلّ خورشید داغ تابستان