آخرین اشعار

خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب

خوابیدی و نشست بر این بستر آفتاب
برخواستی بلند شد از خاور آفتاب

آبی زدی به چهره و رنگین کمان گرفت
آغاز شد نمایش باران بر آفتاب

پامیر سرفرازی و داری تمام عمر
در پای رود، در تن علف، بر سر آفتاب

چشمان تو پیالهٔ نورند، می فروش
جای شراب ریخته در ساغر آفتاب

دیدم که در برابر چشم تو سوختم
دیدی مگر که سایه بماند در آفتاب؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه