آخرین اشعار

یک چای تازه دم کن و از شعر دم مزن

یک چای تازه دَم کن و از شعر دَم مزن
ما را به چشم مردم بیگانه کم مزن

تا لب به خنده باز کنی، قند حاضر است
حرفی ز شهد کابل و خرمای «بم» مزن

هر کس که گفت: «عاشقتم»! گپ تمام نیست
با او به گرد شهر و خیابان قدم مزن

با آن‌که پیش چشم تو گم شد جوانی‌اش
این قدر حرفِ می‌کُشم و می‌زنم مزن

از کلیات شمس دو سه تا غزل بخوان
گر می‌زنی، پیاله بزن! سازِ غم مزن

ای خاک بر دهان تو و آن مسلسل‌ات
اوباش شهر! محفل ما را به‌هم مزن!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه