یک چای تازه دَم کن و از شعر دَم مزن
ما را به چشم مردم بیگانه کم مزن
تا لب به خنده باز کنی، قند حاضر است
حرفی ز شهد کابل و خرمای «بم» مزن
هر کس که گفت: «عاشقتم»! گپ تمام نیست
با او به گرد شهر و خیابان قدم مزن
با آنکه پیش چشم تو گم شد جوانیاش
این قدر حرفِ میکُشم و میزنم مزن
از کلیات شمس دو سه تا غزل بخوان
گر میزنی، پیاله بزن! سازِ غم مزن
ای خاک بر دهان تو و آن مسلسلات
اوباش شهر! محفل ما را بههم مزن!!!