یاسی که بود دست نبی باغبان او
هجده بهار رد نشده، شد خزان او
می خواست پرپرش کند اما خودش شکست
وقتی تبر رسید به قد کمان او
افتاد شور آرد شدن دیگر از سرش
آن گندمی که بود نمک گیر نان او
آن نور مطلقی که پس از مصطفی نبود
دیگر ستاره ای در هفت آسمان او
زخم زبان زدند و شنیدند در جواب
هر شب دعای خیر فقط از زبان او
کافی است داغ سینه ی ما را نشان دهید
هر عاشقی سراغ گرفت از نشان او…