گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
من متاعی هم نمی بینم ولی حق از شما
هیزم خشک تنور طبع هاتان می شویم
گرمی بازار و نان و رنگ و رونق از شما
زنده گی یک بار بود آن را جهنم ساختید
ما و قبر کوچکی، فردوس، مطلق از شما
انزوای کوچکی داریم پامالش کنید
ترک تازی ها و میدان معلق از شما
صله بخشی های حاکم، شهرت بی حد و مرز
کیسه ی زر کاسه ی زر اسب ابلق از شما
ما و «تاریخ جنون» دنیای «مسخ» و «بوف کور»
ادعای فتح خیبر، بدر و خندق از شما
ای «خوارج» از حدود عقل، یک شب ناگهان
می شود فرق رکوع شاعری شق از شما
ما و بوی شامگاه نان، محل کودکی
«ازبکستان» و حدود «روس» اسبق از شما
ما به پای دارو گشت از حنجرود تان بلند
یک دروغ محض ـ فریاد اناالحق ـ از شما
ما و طعم چای سبز و گوشه ی دنج مزار
شیشه ی مشروب و یاری هم چو زنبق از شما
ما و بن بستی ترین انسان در این عصر عبوس
رتبه ی عالی، رفیقان موفق از شما
هر کسی مدغم شود در جمع تان بعد از دو روز
می شود با یک جهان اندوه، مشتق از شما
ما نمی ترسیم از چیزی و می ترسیم از این:
عاقبت دنیا بسازد چند «احمق» از شما