گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
که غریزه ام
در قبر هم او را تنها نمی گذارد
که لب هایش را موریانه بزند
چشم هایش را کرم
یا دندان طلایی اش را موش عبوسی در دهان خنده آورش بگیرد
گاهی بر جنازۀ خودم فکر می کنم
به اعدادی که
در تاریخ فاتحه گیری ام بی تعارف سهم می گیرند
گاهی نگران مادر بزرگم
که بعد از من
چقدر از تابوت
از قرآنک جیبی
و از انعکاس خودش در آینه می ترسد
من گاهی می گریم
گاهی فکر می کنم
گاهی نگرانم
گاهی نیستم
و گاهی همه چیز را قاطی می کنم