کیست این حنجرۀ زخمی تنها مانده
این که با چاه در این برهه هماوا مانده
از پی چیست که چشمان یتیمش اینسان
بیفروغ آمده در غربت خود وامانده
میرود نیمهای از پیکر سبزش در خاک
و فقط نیمۀ آتشزدهاش جا مانده
آسمان چهره به خون شست از آن شب تا دید
فاطمه رفته ولی مویۀ مولا مانده
چشم خونین افق، پلک من و ما تا حشر
خیره بر مرقد گمگشتۀ زهرا مانده