آخرین اشعار

چشم هایش چقدر غم دارد

می کشد سرمه را به چشمانش، چشم هایش چقدر غم دارد
آسمانِ کبودِ دنیایش چقدر رنگ و بوی نم دارد

مادرم ابر ابر اندوه است، مادرم چشمه چشمه باران است
شانه های فرشته – مادری اش فقط انگار بال کم دارد

ریشه در خون خانۀ ما اوست، توت و زیتون خانۀ ما اوست
بید مجنون خانه ی ما اوست، کمر از بارِ عشق خم دارد

مادرم درد های ناگفته است، مادرم قصه های ننوشته است
مادرم شعرهای ناخوانده است، دستی از دور بر قلم دارد

در دلش شعله شعله آه است و خون دل خوردنش گواه است و
غلغلِ قوری اش براه است و سینی اش چایِ تازه دم دارد

مادرم بغض های صبرش را در دلش ریخته است و می خندد
چقدر خوب شد که اینجاییم، خوب شد شهرِ ما حرم دارد

مادرم کودکی نکرده گذشت روزهایش به کار در خانه
روی پا ایستاده است اما، چقدر پای او ورم دارد

مادرم با لباسِ گلدارش… خنده های همیشه بیدارش…
مادر من… خدا نگهدارش، هرچه خوبی است مادرم دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه