ناگهان رفتم سفر، جاماند جانی پشت سر
دفتر شعری کنارت، داستانی پشت سر
در میان آسمانِ تازهای کردی ظهور
آفتابی پیش رویت، کهکشانی پشت سر
گفته بودم آمد و رفت ترا پنهان کنم
جای رد پایی ماند آتشفشانی پشت سر
آرزوها، قلبها، اندیشهها افتاده راه
از کنار ما گذشتی، کاروانی پشت سر
هر نفس جانی فرو میریزد از دنبال تو
هر قدم سر میگذارد ساختمانی پشت سر
بر سر الله و بانو اکبرِ وقت اذان
اختلاف افتاده بینِ مردمانی پشت سر
چشم و جان و دل مرا خواندند مسئول جنون
میکند از تو حمایت سازمانی پشت سر
جای عشق آیم به کار سگ از این پس بیشتر
بعدِ رفتن ماندی از من استخوانی پشت سر