انگار در نگاه تو جادو نشسته است
یا پشت چشم های تو آهو نشسته است
در روی تو چه است که در روبروی تو
خورشید، شرم کرده به زانو نشسته است
یک بوستان طراوت و یک کوچه باغ عطر
در جانت ای شکوفه خوشبو نشسته است
سرشارم از تنفس امید می کند
آخر چه راز در نگه تو نشسته است