آخرین اشعار

ویرانی

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی

از من نخواه در مرگ تو غزل بنویسم

كلماتم را بشویم

آنطور كه خون لب‌هایت را شستند

و خون لب‌هایت بند نمی آمد

تو را شهید نمی خوانم

تو كشته ی تاریكی هستی

كشته ی تاریكی

این شعر نیست

چشمان كوچك توست

كه در تاریكی ترسیده است

در تنهایی

گریه كرده

اعتراف كرده است.

نمی‌خواهم از تو فرشته‌ای بسازم با بال‌های نامرئی

تو نیز بی وفا بودی

بی پروا می خندیدی

گاهی دروغ می گفتی

تو فرشته نبودی

اما آنكه سینه ات را سوخته به بهشت می رود

با حوریان شیرین هماغوشی می کند

با بزرگان محشور می شود

تو بزرگ نبودی

مال همین پائین شهر بودی.

می دانم از شعرهای من خوشت نمی آید

می گفتی: “شعرت استخوان ندارد

قافیه و ردیفش كو؟”

حالا ویرانی ام را می‌بینی؟

تو قافیه و ردیف زندگی ام بودی.

این شعر نیست

خون دهان توست كه بند نمی آید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه