هزارساله ی در چنگ شب اسیر شده
شکوه زخمی جان کنده ی نمیر شده
تناورانه تبر خورده ی جوانه زده
شکسته قامت پر بار سر به زیر شده
پلنگ صخره نشین به کوهسار زده
غرور بی رمق خسته از مسیر شده
زلال آبی مواج هیرمند نشان
به خون نشسته ی لب تشنه ی کویر شده
نگاه منتظر مادران چشم به راه
تن نحیف به پای امید پیر شده
سکوت سینه ی آتشفشان بغض آلود
صدای یخ زده ی داغ زمهریر شده
نگو که نای تحمل نمانده در تن تو
بلند شو، چه کسی گفته است دیر شده؟
که دیر نیست ببینی میان خنده و اشک
که طفل خرد تو جنگاوری دلیر شده…