عشق از راه آمده، آتش به جانش ریخته
طعم احلی من عسل را در دهانش ریخته
رفتنش اشک عمو را نیز در آورده است
او که حکم رزم از سوی پدر آورده است
بی زره دارد می آید، پیرهن دارد به تن
پیرهن.. بهتر بگویم، نه، کفن دارد به تن
زخم ها دارد به تن، ای کاشکی خوبش کنند
اسب می تازند بر جسمش، لگدکوبش کنند
می رود قاسم، تماشایی است شور و حال او
می دود آن سو علی اکبر به استقبال او…