در نیمه شب تعطیلی ام
باد طوفان می کند
و پایه های برق
چون دیوانه زن ها بر کوچۀ بلند می گریند
در نیمه شب تعطیلی ام
بر چوکی خالی از تو
نگاهم میخکوب می شود
با عکس هایت
چه کار می توانم بکنم
با شلوار سرخت
که بر میخ مضحکی آویخته ای
با خودم
که چون کودک شیرخوار
به تو نیاز دارد
در نیمه شب تعطیلی
تلویزیون، برنامه های تکراری پخش می کند
و ساعت با خلسه ام حرف می زند
تمام نمی شوم
تمام نمی شوی
تمام نمی شویم
ما نیمه شب تعطیلی هم ایم!