از سرزمینی دور میآیم، آنجا که نان ظلم آجر نیست
آنجا هوای زیستن تنگ است، آنجا کسی با خنده دمخور نیست
آنجا زمینش دست مزدور است، آنجا نسیمش غرق کافور است
آنجا که آبادی از آن دور است حتی برای قبر آجر نیست
این چشم من از دردها خیس است، آن چشم من از طعنهگوها خون
چشمی که خیس از دردها دارم، اندازهی آن چشم من پر نیست
سر در نیاوردم از این تحلیل، ای ذهنهای خستهی تعطیل
یا اینکه سرها خالی از مغز است، یا مغز ابزار تفکر نیست
ما هی زمین خوردیم و خندیدید، اما اگر من جایتان بودم
قدری حواسم هم به راهم بود، یخهای زیر پایتان سُر نیست؟
ای مردهای ریش و یاالله، یک جمله میگویم، سخن کوتاه
شرمنده، اما صاحب این آه، زن هست اما تو سریخور نیست…