آخرین اشعار

من شهرِ بی تو

من شهرِ بی تو، خانه ی ارواحم، متروکه ای بدونِ در و بی پیکر
مانند سرنوشتِ بیابان‌ها، خشکیده تا نهایت خود یک سر

من شهرِ بی تو… بتکده هایم را درهم شکسته با تبرش دستی
ویرانه، خسته، ریخته، پاشیده، این است حال بتکده بی آذر

چنگیز گوشت های مرا خورده، تیمور استخوان جناق ام را
جز لاشه ی علیل اسفناکی، چیزی نمانده از بدنم دیگر

حالا که خاک گشته ستون‌هایم، فرقی نمیکند چه بخوانندم
یک دشت، خاک روبه از آن بینِش، یا شهرِ باستانی، از این منظر

اینجا همیشه دخترکی کولی، در گوش هام مرثیه می خواند
می ریزد از تمامی تاریخم، آوازهای دختر خنیاگر

طی کرده ام بدون تو همواره، هر روزِ جنگ‌های صلیبی را
تا اینکه در نبرد من و تاریخ، افتاد از کلاهِ نبردم، سر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه