مردی ست در خیالِ خودش مثلِ یک نهنگ
دریا برایِ وسعتِ او گشته آه…، تنگ
هر روز در غرورِ خودش راه می رود
…هر لحظه در خیالِ خودش می شود پلنگ
در دشتِ خاطراتِ خودش می دود، سپس
لم می دهد دوباره تنش را کنارِ سنگ
در پشتِ پلک های تصوّر هزار بار
آهویی در کنارِ خودش می کشد قشنگ
با یک صدایِ خیلی مهیب می پرد ز جا
با کوله بارِ خستگی اش می رود به جنگ
با حسِ پاره پاره ی خود می رسد ز راه
بسیار ناشیانه و با یک کمی درنگ
با اضطراب، دورِ خودش می کند نگاه:
افسوس یک گلوله فقط مانده در تفنگ…