آخرین اشعار

مرا «چادری» پوش نساز…

پدر جان ؛
«بیا باهم چادر، اعتماد بخریم؛»
تا پرده چشم های هوس ران ها را
با خنجر اعتمادم پاره کنم،
و برای لبان خسته
زنان «چادری» پوش
یک گل قشنگ لبخند تحفه دهم.
و همه با هم «چادری» های ظلمت را
دور بیاندازیم؛
و در دشت کینه ها آتش بزنیم؛

مرا «چادری» پوش نساز !
“به من اعتماد هدیه کن”
همت من ترا
در قلعه های بلند غرورت
حفظ خواهد کرد؛
“به من اعتماد هدیه کن”

ناموس تو برایم مانند بسترست.
که آفتاب گسترده ترین
نورش را در تمام جهان دارد.
و من محافظ آن خواهم بود.
دندان وفایم در استخوان
همت بلندم چسپیده.
هرگز جدا نخواهد شد.
“به من اعتماد هدیه کن”

میخواهم این فقر نادانی ها را دفن کنم.
و تمام غریب های علم و فرهنگ کهن را
در ظلمت گودال سیاه چاه بیاندازم،
فردا مرا اعتماد تو میسازد!
به خاطر جنس زن بودنم.
مرا ضعیف فکر نکن؛
در زیر این «چادری» مرا
با زنجیرهای جهل
و تاریکی ها بسته نکن.

پدر جان دلم آرام میخواهد!
مرا با پوشاندی در زیر «چادری» پنهان نکن!
مرا در زندان این غوغای گنگ بی صدا
مانند هزاران
دل های خسته زنان
و دختران افغان اسیر نساز!

پدر جان دلم آرام میخواهد!
اوج شادی هایم
این قهقهه، خنده هایم
این شیطنت های بی وقفه
از بی خیالی من است.
پرهایم را قطع نکن؛
به من اعتماد هدیه کن!

ناز و کرشمه من
با نوا خنده های بلند من
به خاطر بی حرمتی به تو نیست؛
احساس نازک و دخترانه ام
برای تحریک شهوت ران ها نیست،
به من اعتماد هدیه کن.

من همیشه وقار، متانت را
روی شانه هایت خواهم گذاشت.
تو قوت انسان بودن را برایم بیاموز.
اگر من شیشه نازک استم،
حجابم را با اعتمادت
محکم و سرسخت بساز؛
به من اعتماد هدیه کن.

مرا «چادری» پوش نساز!
چشم دلم برای دخترانه بودنم
زیبایی وقار تو را خواهم جست؛
“به من اعتماد هدیه کن”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه