مجنون صفت اندر هوست یار برقصم
دیوانه از آن لذت دیدار برقصم
ده جرعه از جام لبت ای مه کنعان
کز هوش روم بیخود و خمار برقصم
در بزم حضور تو چو پروانه عاشق
گرد شمع رخسار تو دلدار برقصم
ای رشک مسیحا نفس تازه بمن ده
کز ذوق تمنای تو بسیار برقصم
از صومعه و مسجد و از خانقه و دیر
آیم برون و بر سر بازار برقصم
گرد حرم کعبه حسن تو به حسرت
با دیده تر نیمه شب تار برقصم
«واهب بنشین تا که به معراج وصالت»
از شوق دگر بار و دگر بار برقصم