آخرین اشعار

فرصت کوتاه نگاه

سکوت بود و هیاهوی قلب و میل نگاه

حیا بیامد و دستان جرات ام را بست

چرا نگاه نکردم؟ بلای جانم شد

برفت فرصت کوتاه دیدنش از دست

شبیه بارانی در بلندی قحطی

شبیه امیدی در کشاکش مردن

شبیه خورشیدی بر تنم بتابید و

تن خزان زده ام سبز شد به بار نشست

هوای خواستنش ساکن درونم شد

دلم برفت و زمین خورده ای جنون اش شد

به مثل خون به رگ ام حبس گشته ام در او

روان من با او روزگار شیرین داشت

جهان شب زده ام را همیشه رنگین داشت

به کوه می زندام عشق و دست دلتنگی

به باد می دهدام ماجرای یک دل مست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه