عمریست کز دیار وطن دور رفته ایم
بس دردهایی دل که به همدل نه گفته ایم
شب ها برای تیرگی یی روز هموطن
چشمی نه بسته ایم و زدردش نخفته ایم
چندان فشرده ظلم ستمگر که هر کدام
در غنچه سوخته ایم و نه چون گل شگفته ایم
تخم نژاد پرستی و تبعیض قوم و دین
افشاند عدو و ما همه غافل بخفته ایم