دید در میدان عمو تنهاست، ناگه بی درنگ
تیغ را برداشت، راهی شد سوی میدان جنگ
از میان خیمه ها چون شیر تا آمد برون
از غلاف کینه ها شمشیرها آمد برون
یازده سالش شده، اما جگر دارد پسر
در شجاعت راستی ارث از پدر دارد پسر
تیغ می چرخاند، دیدن داشت شور و حال او
من که می گویم حسن آمد به استقبال او
تا به تن جان داشت با خون خدا همراه بود
خردسال کاروان عشق، عبدالله بود…