زمین گرفته چه شور و حالی، زمانه دارد عجب صفایی
به گوش ذرات آفرینش، خبر رسیده است که می آیی
ورای کل قواعدی تو، که اصل آن نور واحدی تو
تو کیستی ای که مصطفایی؟ تو کیستی ای که مرتضایی؟
به یمن لطفت جهان هستی، گرفته از هیچ شکل هستی
قسم به نصّ صریح لولاک، عزیز دردانه ی خدایی
اگر بیایی به مهرورزی، دگر نماند زیاده عرضی
قرار هر قلب بی قراری، دوای هر درد بی دوایی
دلی شکسته، دلی مکدر، اگر شنیدی که می زند در
منم که این بار مثل هربار، می آورم کاسه ی گدایی
محبت محض، مهر مهتر، تو را چه خوانم به غیر مادر؟
نوازشت را مگیر از این سر، تویی که اینقدر آشنایی…