کی رنجه کرد ز ما خاطر بهاران
کی سوی خانۀ ما برد سنگ باران را
به دادگاه شب بی هنر کدامين دست
به چوب فاجعه بست آفتاب تابان را
درين تمام افق يک ستاره پيدا نيست
که ذوق پويه دهد رهرو بيابان را
کناره گيرترينان ز هوش می لافند
که خوانده اند عبارات ذهن شيطان را
درين قمار بزرگ آن کسی نه برد و نه باخت
که از فراغت ساحل بديد توفان را
عجب جنون زده فصلی که باد هم به غلط
نوازشی نکند گيسوی پريشان را