بگو تا دست و دامن را بشويند
ز کبر و کينه ميهن را بشويند
نمی شويد چو باران خون خاکی
بگو باران بهمن را بشويند
چو دارد هر صدايی رنگ شيون
ز آوا رنگ شيون را بشويند
به شستنها نرفت از شب سياهی
کنون بايد که شستن را بشويند
اگر يک تخم ناشسته فشاندند
صبا بايد که خرمن را بشويند
تهمتن گر نمی آید به میدان
ز شهنامه تهمتن را بشويند