شام، تشویش که ای وای اگر شاعر شد!؟
چشمش افتاد به آینه، سحر، شاعر شد
دمِ میدان هوایی به جدایی برخورد
پس از این حادثه در راه سفر، شاعر شد
مثل گرداب تهِ فکر خودش میچرخید
مثل رفعت نتوانست دگر، شاعر شد
با دوتا مصرع ابرو و دوتا مصرع لب
به خلافِ نظرِ اهل هنر، شاعر شد
بین چشمان تو و بحر رمل رابطهایست
که بر آن هر کسی انداخت نظر، شاعر شد
تو خیالی، تو تخیل، تو عروضی، تو ردیف
هر که از منطقهات کرد گذر، شاعر شد