زنده در گور خفته ای جانم، سال ها می شود که غمگینی
از بلندای شهر خوشبختی، مثل فواره رو به پایینی
خود زنی می کنی خود آزاری با دلت نیز کشمکش داری
با همه جنگ می کنی با عشق به سر انجام جنگ خوش بینی
صورتت شکل غصه ها گشته پاره ای از دلت جدا گشته
خنده ات از تو هم عقب تر ماند توی این روزگار ماشینی
از رُژ و خط چشم بیزاری دائما فکر خودکشی داری
به خودت فکر می کنی با بغض شده ای مثل جنس تزئینی
چشم تو خسته است از دیدن کوه دل خسته است از تیشه
زندگی تلخ کرده کامت را ادعا میکنی که شیرینی!
سهم تو از جهان لگد بوده آدرس خانه ات، لحد بوده
می روی از غزل که گم گردی و از این سرنوشت نفرینی