به كوچه نگاه می كنم
به راهی كه تو از آن میآیی
می آیی
می آیی
پرستار پرده را پایین می كشد
می گوید
باید استراحت كنم
سرم را روی بالشت نرم بگذارم
و به چیزی فكر نكنم.
به كوچه نگاه می كنم
به راهی كه تو از آن میآیی
می آیی
می آیی
گوسفندهایم تمام شده اند
اما خوابم نمی برد
خوابم نمی برد
دلتنگم
اندازه یك گاو دلتنگم.
به كوچه نگاه می كنم
به راهی كه تو از آن می آیی
می آیی
می آیی
به تكرار این جمله عادت می كنی
چون تكرارِ آب در رودخانه
صدای آمدن پاها از كوچه
یا تكرار همین قطره های سرخ بر كاشی.
پرستار پلكم را پایین می كشد
می گوید
باید استراحت كنم