گناه موسم و باران و روزگار نبود
نصیب دهکده ی خرد ما بهار نبود
میان چادر سبز چنار خواهم خفت
به این بهانه به باغ آمدم چنار نبود
و نسل باغچه را پیش چشم من کشتند
چرا که نزد من ساده اختیار نبود
که قطره، قطره، سر پرتگاه پلک کسی
مرا به بود و نبود خود اعتبار نبود
و زندگی به چه تاری مرا به دار کشید!
برای گردن من ریسمان دار نبود؟