تن داد باران به غربت، خورشید بی خانمان شد
هر جای دنیا که رفتیم، دیوار زندانمان شد
بالغ شده زیر برقع، عاشق شده زیر برقع
اندوه، ارثی مونث از شیره ی جانمان شد
در آسیاب زمانه، شد اشکهامان روانه
شد استخوان هایمان آرد، تا گندم نانمان شد
هنگامه ی جنگ آمد، با نیش و نیرنگ آمد
خون از دل سنگ آمد لعل بدخشانمان شد
ما شهروند دلیریم، ما مردم شیر گیریم
امروز اگر که اسیریم تقصیر سلطانمان شد
ما ریشه ی بی گیاهیم، ما زنده ی اشتباهیم
شد دود و در چشممان رفت، آهی که از آنمان شد
هاجر شدیم و دویدیم، خیر از خدایی ندیدیم
زمزم نیامد ولی اشک رود خروشانمان شد
رودابگانیم بی زال، پروانگانیم بی بال
از عشق یک دست خالی تقدیر دستانمان شد
کابوس شب بود و دوری، زخم سکوت و صبوری
خوابی که بیدارمان کرد، دردی که درمانمان شد…