آخرین اشعار

خورشید بی خانمان شد

تن داد باران به غربت، خورشید بی خانمان شد
هر جای دنیا که رفتیم، دیوار زندانمان شد

بالغ شده زیر برقع، عاشق شده زیر برقع
اندوه، ارثی مونث از شیره ی جانمان شد

در آسیاب زمانه، شد اشکهامان روانه
شد استخوان هایمان آرد، تا گندم نانمان شد

هنگامه ی جنگ آمد، با نیش و نیرنگ آمد
خون از دل سنگ آمد لعل بدخشانمان شد

ما شهروند دلیریم، ما مردم شیر گیریم
امروز اگر که اسیریم تقصیر سلطانمان شد

ما ریشه ی بی گیاهیم، ما زنده ی اشتباهیم
شد دود و در چشممان رفت، آهی که از آنمان شد

هاجر شدیم و دویدیم، خیر از خدایی ندیدیم
زمزم نیامد ولی اشک رود خروشانمان شد

رودابگانیم بی زال، پروانگانیم بی بال
از عشق یک دست خالی تقدیر دستانمان شد

کابوس شب بود و دوری، زخم سکوت و صبوری
خوابی که بیدارمان کرد، دردی که درمانمان شد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه