آخرین اشعار

خستهٔ روزگار نا آرام

خستۀ روزگار ناآرام، من همانم که جان نمی‌خواهد
کشتنم انتخاب سختی نیست، زدنم امتحان نمی‌خواهد

لبی از خون حنجرم تر کن تا کمی تازه‌تر شود نفست
بعد بنشین و قصه کن با من، گرچه این آسمان نمی‌خواهد

قصه کن از تحمل وطنم، از لب بی‌تمایل وطنم
آخرین شاخۀ گل وطنم وطنی که جوان نمی‌خواهد

وطن من کجای دنیایی؟! همه با شعر متحد شده‌اند!
واقعاً بعد از این چه باید کرد؟! در دهاتی که خان نمی‌خواهد

در دهاتی که دیگر از امروز، سر تعظیمش از تن افتاده
در دلش شوق زندگی دارد، نان بماند، دهان نمی‌خواهد!

کشورم، از شکستن عاصی باش، حرف خود را بزن ولو با سنگ
مطمئن باش بعد از این احدی، شهر بی‌قهرمان نمی‌خواهد!

ما اگرچه که سوگوار خودیم؛ داغداریم و بی‌قرار خودیم
خودمان عاقلیم و می‌فهمیم بعد از این دیگران نمی‌خواهد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه