تو از قبیلۀ صبحی، شبیه بارانی
ببار بر تب من، این کویر حیرانی
چه ساده عقل به زنجیر می شود با تو
تویی دلیلِ من از گریه های پنهانی
و هر چه ریزمت از دیده با قیامتِ اشک
تو گوهرِ منی و هم جوارِ مژگانی
مقیم شهر دو چشمت شدم فقط یک شب
چرا به بزم خیالم همیشه رقصانی؟
تو و غزالِ سیه پوشِ آرزوهایم
دلیل این همه دیوانگیست، میدانی؟