جزء غم عشق تو عشق کسی در سر نکنم
در حضور تو نظر بر رخ دیگر نکنم
ای که هر کفر مرا گشته یی ایمان بیا
که به جزء نقش تو در دیده مصور نکنم
ای که پاکیزه ترینی بنشین بر چشمم
که دگر مژه به آب هوس تر نکنم
مرغ دل از نفست راه بر شاهین شد
باز در دام، من این مرغ زرین پر نکنم
میبرم آرزویی دیدن روی تو به خواب
آه و بیداد که این طرفه مقدر نکنم
در تب و تاب نشد مشک ختن از بویت
این سخن راست نمیدانم و باور نکنم
صبح دیدار رخت بیخود و مدهوشم کرد
از غبار خودی این صبح مکدر نکنم
ماهرویان جهان عشق تو از من بردند
شد خطایی که دگر بار مکرر نکنم
چون غزل رقص کنان میروی در جان و دلم
من به جزء نغمۀ جانبخش ترا سر نکنم
بنواز از قدمت خاک ره عشقت را
که دو عالم به کف پات برابر نکنم
من ز تو زنده شدم ای تو مرا هستیی جان
که دگر تکیه به این نفس مزور نکنم
«واهبا» بُرد مرا تا به خدا هستیی عشق
تا که آتش نشوم رقص مدور نکنم