دور و بر دل، جای به یک مرد نداری؟
جایی که نویسد دو سه تا فرد نداری؟
من هیچ! به دور و بر خود جای برای
شعری که دلت برد و نیاورد، نداری؟
مشغول لبت بود لبی، گِرد دهانت
تشویش کسی را که چه میکرد، نداری؟
من میروم از خویش، تو پروای کسی که
از خود شده از خاطر تو طرد، نداری؟
جز سنگ زدن بر سرم از فاصلهی دور
کار دگری با سگ وِلگرد نداری؟
هر ثانیه میزاییام از نو غم عشقی
هنگام ولادت، تو مگر درد نداری؟
وا کن درِ یخچال خود ای تشنهی خونم
نوشیدنیِ تازهترِ سرد نداری؟
رختافتن از چهرهی من داد نشان که
میلی به تماشای گل زرد نداری