غیر از فراوانیّ بی تابی، در سینه ی آکنده ی ما نیست
حتی به قدر ذره ای بردن، در بازی بازنده ی ما نیست
مثل گل وحشی که بی باران، جان کنده ایم این عمر را از جان
با این کویر بی رمق خو کن، هرچند که زیبنده ی ما نیست
ما آسمان را از قفس دیدیم، ما دانه را از دام برچیدیم
جز حسرت پرواز چیزی در، بال و پر پر کنده ی ما نیست
ای روح غمگین برازنده، از غم به غم هر شب پناهنده
از بخت دنبال چه میگردی؟ جز رنج در پرونده ی ما نیست
ما لاشه های لاغریم آری، الوار بی بار و بریم آری
جز ردّ پای تیغه ی اره، در استخوان دنده ی ما نیست
ای زن، زن با درد پرورده، از غم به غربت روی آورده
هرجای دنیا را بگردی باز، جایی برای خنده ی ما نیست
نایی نمانده در صدایت، زن، پاسخ ندارد گریه هایت، زن
از مردم دنیا چه می خواهی؟ اینجا کسی شرمنده ی ما نیست…