تو چرسی* و تمام بلخ از بوی تو دیوانه ست
لب آیینه می بینم که هر دوی تو دیوانه ست
زنان شهر می پوشند زرهای گران اما
شرنگ پر شرو شور النگوی تو دیوانه ست
کجایت را بگویم سینه ات را دست و پایت را؟
دهان می بندم ای دیوانه! هر سوی تو دیوانه ست
کسی که سایه ات را دید پای از سر نمی داند
کسی که می نشیند روی در روی تو دیوانه ست
سر آیینه سنگینی کند بر پیکرش وقتی
بگوید بر فراز چشمت ابروی تو دیوانه ست
*حشیش