تو ای سپیده نمی گنجی در گمان مرا
تویی به ظلمت جان و دل ارمغان مرا
به چاه فکرت و اندیشه های تاریکم
تو نور یوسفی بردیده نهان مرا
مرا که سر به ستایش به پای خوبان بود
شدی تو تیشهء ابراهیم زمان مرا
ستاره چیدم و بر روی دیده پاشیدم
که تا قدم نهی بر آسمان جان مرا
نبود آگه ز آینه دار صبح «واهب»
نوید نور سحر گشتی ناگهان مرا