در غروب تشنه و خونین دشت
بته خاری را پریشان دیده ای؟
مرغ تنها ماندۀ بی سرپناه
شامگاهی زیر باران دیده ای
در غروب تشنۀ دوری تو
من همان خار پریشان مانده ام
ای کنارت آشیان گرم من
بی تو مرغ زیر باران مانده ام
تو چو خورشیدی ز من دامن مکش
سبزه با خورشید تابان بهتر است
ای نوازشهای تو شادابیم
بی تو ام این زندگی دردسر است
شب کنون از نیمه ها بگذشته است
من همان سرگرم این افسانه ام
کز چی بی پروا مرا بگذاشتی
بی تو در خانه، در آتشخانه ام
گر دمی عمرست یا نیم دمیست
با تو بخت تابناک سرمدیست
بی تو آنی گر بباید زیستن
گور تاریک است، عمری نیست، نیست