کلاغی از کلاغی انتقامی سخت می گیرد
و زخم تازه را موسیچه ی بدبخت می گیرد
من از آیینه پرسیدم که آدم چیست؟ راحت گفت:
شناسایی این موجود هستی “وخت” می گیرد
همین موجود هستی می فروشد خواب هایت را
برای خواب های راحت خود تخت می گیرد
طنابی می شوی تا دست غم ها را ببندی، بعد
تو را با خنده منحیثِ طناب رخت می گیرد