تراشیدم از استخوانم تو را
نشاندم به تخت روانم تو را
پرستیدنی بودی و ساختم
خداوند هفتآسمانم تو را
نمیماند از من به جز سایهای
نبینم اگر ارغوانم تو را
تو مشق دل عاشقانی، چطور
نخوانم شب امتحانم تو را؟
چگونه نخواهم برای خودم
تو ای درد عشقت به جانم، تو را؟
فقط بافته است و فقط خوانده است
خیالم تو را و زبانم تو را
ورق میزند دستهایت مرا
نفس میکشد داستانم تو را
مرا دیده اند و پرستیده اند
ندیده همه دوستانم تو را
مرا عشق تو آفریده است و بس
چگونه خدایم نخوانم تو را؟