آخرین اشعار

تا جهان از تو پر شود

خورشید را به چند قلم بخش می کنم
تا میزت از سفیده و سرخاب پر شود
آئینه‌ای که آن طرف میز تشنه است
تا وقت دیدنت، لبش از آب پر شود

از ساق هات سر زده دو ساقی جوان
با جام های سیمی سر ریز از شراب
گل ها زمان رفتن تو اشک می شوند
شاید که جای پات به سیماب پر شود

از خلسه‌ی خلوص مقام پیاله ها
انگشتر تو را که ربودند لاله ها
در چشمه ای کناره‌ی امنی گذاشتند
تا کیف کوه، از زر کمیاب پر شود

تو راه می روی و خیابان نشسته است
آن جاده نیست، آدمک پای بسته است
شب را گذاشتم دم در، گوشه‌ی حیاط
تا کفش های خسته ات از خواب پر شود

شب را که لایه لایه به شکل پیاز بود
هر لایه اش دچار هزاران نیاز بود
من لایه های آخری اش را گشوده ام
تا شهر از از درخشش مهتاب پر شود

پیش تو ماه را که خمیری ست، نیمه خام
هی دانه دانه می کنم و پرت می کنم
جای چراغ تا همه‌ی دشت و درّه ها
از تیره‌ های روشن شبتاب پر شود

شبتاب را به شکل ستاره در آورم
که از ستاره هاش حبابی بسازم و
تا هر حباب خانه‌ی بی خانه‌ای شود
تا خلوتم همیشه از احباب پر شود

هر لاله را مؤظف کاری نکرده ام
با هیچ گل، هوای بهاری نکرده ام
پیش کسی به غیر تو زاری نکرده ام
یا رب مباد، قلبم از ارباب پر شود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه