به زن نگر
که روح، روان او پرنیان مهر و الفتست
و جسم ، جان او صفای بستر لطافتست
او خروش درد و سایش شکستن مرادها
چو سنگ آسیاب میکشد
ولی همیشه هدیه میدهد
به زندگانی بال و پر
که تا فراز آرزو،
رهایی جاویدان شود،
تا زمین را شقایق مراد و آبی آسمان شود
به زن نگر
که گاهی هم نفس شود
به بستر غریو های دیو و دد
چه غمگینانه میکشد
شلاق لمس دستهای شیطتنت
به پیکر ستم سالهای سال
چو کوه استوار درد
شهامت متین و صخرۀ صبر شود
به زن نگر
که آبله در دست روزگار
و کار
نه
شهکار!
با رنج روزگار
بغض گلوی درد و دل سنگ میدرد
به زن نگر
که او این مام پاک مهر
زین زادها و کودک معصوم در کنار
ژولیده رخت و سبز سرشت
آه! سرنوشت
بی نور و رنگ میکشد اما به شانه ها
این کوله بار زندگی
رویین تن حزین شود
به زن نگر
که گاه گاهی با صدای عشق
در پهلوی عزیزترین کودکان خویش
رقص دهان خالی خود را کنار شان
بر سفره ی که بر همه گان بس نمیکند
تکرار میکند
تا کودکان به آنچه سپردست سرنوشت
نانی که مزه ی گهر مهر مادرست
با دست بشکنند و به صحرای گشنگی
تا زمانه ها
سیر از عروج مهر شوند
به زن نگر
که پس سالهای سال
در امتداد زایش و فرسایش و جنین
تمرین پانزدهم یک زنده گی و مهر
در بطن پر تلاطم و نارام درد خویش
درد کش دردی دیگر شود
به زن نگر
که روحش، خروش خشم
سیمای استخوانی بی گوشت دردمند
مهمان لایه های کبود خشونت اند
اما چو مادر ست
درکوچه های تار و پر از ناله ی خموش
گامی چه استوار، برای نهال خویش
فرزند خون و جان و رگ استخوان خویش
پر شور میزند
به زن نگر
که خورشید خنده هاش
گرمی و نور و شادی کاشانه شود
و آن سرد سایه ی دیوار های تار
پر از سرود زمزمه خانه ها شود
به زن نگر
که هم او مادر و سر است
همسر، هم اعتبار و پناه گاه راستین
پیمان اعتماد و وفا مهر گسترست
فرزند را به گرمی آغوش میکشد
تا واپسین لحظه و تا آخرین نفس
زن ماندگار هدیه ی پاک نیایش است
زن آسمان راز دار خلقت پایا و پایش است