به دست باد سپردم عنان راحله را
بدان امید که یابم نشان قافله را
به کاروان سبکبار سالکان نرسم
برهنه گر نکنم پای پر ز آبله را
وصال محفل دریادلان میسر نیست
مگر به بارۀ خون طی کنیم فاصله را
… ز نای خستۀ تاریخ، استغاثۀ کیست
که برده از دلم اینک قرار و حوصله را
خوشا شبی که به یمن سحر کنم رنگین
ز خون خویش، مصلای سبز نافله را