به خانه گریه می کردم گرفت آیینه «سازم» را
و بیرون هرچه آدم بود می دانست رازم را…
به هر جمعی سر و دستی تکان دادم، مگر هرگز
کسی نشنید حتا ذره یی از اعتراضم را
کجا می رفتم این دیوانه گی ها را رها کرده؟!
اگر یک لحظه می کردند این مردم لحاظم را
مرا این اعتیاد لعنتی زنده نخواهد ماند
اگر مردم، نمی بخشم رفیق حقّه بازم را
به رسم الخط پیشانی و دستم کس نمی فهمد
نمی خواند کسی تاریخ تلخ انقراضم را