آخرین اشعار

به‌علاوهٔ تو

در را که محکم بر رویت می بندی

من در به در می شوم

از جاکلیدی هم

تکه یی از بدن سفیدت

نمی تواند

چشم های عاجزم را مرور کند

بر سینه بند آویخته از طنابت باران می بارد

بر کاسۀ سفالی

بر خطوط منحنی آب گیلاس

و بر کتاب ریاضی فراموش شده در صحن حویلی

فقط بر گیسوان تو باران نمی بارد

چون گیسوانت هر قدر خواسته باشم

بر شانه هایت باریده اند

من جیرک جمپرم را می بندم

کتاب ریاضی را در زیر بغلم جا می دهم

و خودم را به علاوۀ تو حس می کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه