آخرین اشعار

با خود می‌برد

شعله، ما را “تحفه‌ی ناچیز” با خود می‌برد
دود از این شهر، “آه”، دستاویز با خود می‌برد

تا کی از دنبال اشکِ رفته می‌پالند اثر
موج، رد پای خود را نیز با خود می‌برد

چشم من شاید بخشکد زود؛ زیرا دختری
مدتی شد آب از این کاریز با خود می‌برد

تا شوم آماده‌ی احساس برف، از شاخه‌‌‌ام
برگ‌ها را یک‌ یکی پاییز با خود می‌برد

خالی از سیگاردانی، خالی از پیک شراب
آبروی چوکی‌ام را میز با خود می‌برد

شهدِ لب‌خندِ خیالت می‌چَشَم هر صبح، حیف
مزه‌اش را حرف تند و تیز با خود می‌برد

در اتاقت کس ندارد جراتِ داخل‌شدن
وهمِ ما را عشق، تا دهلیز با خود می برد

بعدِ چشمت نوبت ابروست غارت، هر چه ماند
از جهادی در امان، چنگیز با خود می‌برد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه