پرتی
ای پرتگاه دور از دسترس من!
دلتنگی
مثل یک خانه خودکشی
دیوانهای
چون انگشتی که تا بیخ
در بینی فرو برود
شاپرکها
از پوسیدگی پيلهها بیرون میزنند
تا روی خاکستر سگرت و
مزرعۀ ملخ زدۀ موهایت
سرگردانی
دنبال چیزی
بی آن که بدانی
خیابان ها
به خطوط خیرۀ کف دست و پیشانیات
ختم خواهند شد
خاک از خواب ابدی بر خواهد خاست
و بر روی تو خواهد نشست
پیش از آنکه درخت
آخرین برگش را بهار بنامد