ای جذبۀ عشق آسمانی
ای عظمت و قدرت روانی
در دیده نگنجدم به جز تو
ای مظهر عشق جاودانی
از درگه تو نمی رود دل
خوانی اگرم و گر برانی
هر شی به نظر سراب آید
اصل تو حقیقت عیانی
وان جلوۀ تو دل از برم برد
از گوشۀ چشم تو نهانی
عمرم شده در خیالت آخر
در عشق تو داده ام جوانی
ای دوست مپوش تو چهره از من
کین دیدۀ خسته را تو جانی
من تشنۀ لحظه یی حضورت
ای آب حیات زنده گانی
مدهوش می تو گشته «واهب»
نوشانش از آن تو تا توانی