ای بر دلم نشسته چی خوش آرامیده یی
عشقت به جانم همچو خدا آفریده یی
آینۀ حباب مرا میکشد ببر
از رنگ بیخودی که به جانم چکیده یی
ای آفتاب در نظرم جلوه یی مدار
کز خاک پای دلبر من سرکشیده یی
ای بی نیاز آینه گشتم ز جلوه ات
بر گو که از چی عالمی بر من رسیده یی
ای داغِ نام، رفته یی در گوشۀ عدم
وی خارِ دیده از نظر ما رمیده یی
دیگر ترا، ترا و مرا من گفته اند
تا روح خویش در تن و جانم دمیده یی
«واهب» ترا به بزم نکویان نیاز نیست
تا چون کمان به سجدهء پایش خمیده یی