تو را از کدام حافظه پاک کرده ام؟
از کدام پوست یا کدام صدایم؟
از ساق پاها یا عصب های انگشت؟
اگر تو نیستی
چه کسی صدایم می زند مجنونه
که دلم به کوه می دود و سرم را گریه می بندم…
چطور فراموش کرده ام آن سکوت را
که نامش هیاهوی درون است
و آن تبسم پوشیده در اشک را
آن خیره مانده به نقطه ی فارغ از زمان و مکان
آن تبلور آمده از عدم در آن تجسد بت گونِ تنهایی…
عزیزِ در خویشِ پوستم پنهان شده…
موهای یال گونِ قوقیِ من!
ناخن های جویده در اضطرار…
ناخن های جویده در اضطراب و وقتِ زل زدن به گودی زیر گلوت…
آیا چقدر توام که خودم را در این سیاهی وقت زنده می خواهم؟
آیا چقدر تو را حفظ کرده ام در صدایم که می گوید دود… دود…
و انگار قطاری از سینه ام عبور می کند
و آن اسب سرخ که خونش دیوانه می شود منم
که نام تو را شیهه می کشد…